شریعتی چه زیبا میگوید:


اما آنها نماز اجاره ای می خوانند و روزه اجاره ای میگیرند؛


مثلا: یک سال نماز به صد تومان، یک سال روزه به دویست تومان؛


برای امواتی که درحیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند، ک بدهند به نماز خوانان و روزه گیران حرفه ای تا برایشان انجام دهند...


پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار میکند.آن هم چه کاری، جانشین پرستش خدا....


پول میدهند، تا دیگران برایش خدا را بپرستند و او به بهشت برود و ثواب نماز و روزه آنها راببرد.......


براستی که عجب حماقتی است جهل مذهبی...

 



تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 20:32 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(1)

1.هیچوقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکنم چون تبدیل به وظیفه میشه.

2
.این روزا به جای شرافت از بعضی ادما فقط شر وآفت میبینیم

3،یاد گرفتم همیشه آماده دفاع از حمله احتمالی کسی باشم که به او زیادی محبت کردم و بیشتراز هر کسی تو دنیا دوستش داشتم

4.هیچوقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکنم تا حرمت ها شکسته نشه

5.حرف دلم را امروز بزنم!اگر امروز گفتم اسمش حرف دل اگر نگفتم فردا میشه درد دل

6.هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقت رو میخورن

7.هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن.

8.هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت شک میکنن

9.هر چی دلسوز تر باشی بیشتر دلت رو میشکونن

10.هر چه قلبت رو آسون تر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن

11.هر چه اروم تر باشی فکر میکنن ادم ضعیفی هستی

12.هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قاعلند
زیادی خوبی نکن انسان فراموشکار است!!! از تنهایی اش که در بیاید تنها یی ات را دور میزند!!! پشت میکند به تو ،به گذشته!!!حتی روزی میرسد که به تو میگوید شما...!!!!!!



تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 20:27 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 یادت باشه تا خودت نخوای هیـچ کس نمیتونه زندگیتو خراب کنه!

 


 

یادت باشه که آرامش رو باید تو وجود خودت پیدا کنی!

 


 

یادت باشه خدا همیشه مواظبته!

 


 

یادت باشه همیشه ته قلبت یه جایی برای بخشیدن آدما بگذاری!

 


 

گوش كن برات خوبه!

 


 

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش،

 

اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن،

 

همه رهگذرند!

 


 

زبان استخوانی ندارد اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند،

 

مراقب حرفهايمان باشيم!

 


 

به کسانی که پشت سر شما حرف میزنند بی اعتنا باشید،

 

آنها به همانجا تعلق دارند،

 

یعنی دقیقا پشت سر شما!

 


 

گاهی در حذف شدن كسی از زندگيتان حكمتی نهفته است،

 

اينقدر اصرار به برگشتنش نکنید!

 


 

آدما مثل عکس هستن،

 

زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین!

 


 

زندگی کوتاه نیست،

 

مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع میکنیم!

 


 

دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند،

 

زیرپایت بچین که پله شوند!

 


 

هیچوقت نگران فردایت نباش،

 

خدای دیروز و امروزت فردا هم هست!

 


 

ما اولين دفعه است که تجربه بندگی داريم ولى او قرنهاست که خداست…..

 


 


 )فرداهایتان قشنگ




تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:34 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

ﻳﮏ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﺮﻭﺍﺯﺵ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯﺵ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﺘﺎﺑﻲ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﻱ
ﮐﻨﺪ. ﺍﻭ ﻳﮏ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﻧﻴﺰ ﺧﺮﻳﺪ .
ﺍﻭ ﺑﺮﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺩﺳﺘﻪﺩﺍﺭﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ
ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﺮﺩ. ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻳﮏ ﺑﺴﺘﻪ
ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ .ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻳﮏ
ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. ﺍﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺷﺪ ﻭﻟﻲ
ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻔﺖ. ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ: » ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ
ﻧﺸﻮﻡ. ﺷﺎﻳﺪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ «. ﻭﻟﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ
ﺷﺪ . ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻳﮏ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺑﺮﻣﻲﺩﺍﺷﺖ ، ﺁﻥ ﻣﺮﺩ
ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﮐﺮﺩ. ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ
ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﻧﻤﻲﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ. ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ
ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ
ﮐﺮﺩ: »ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻲﺍﺩﺏ ﭼﮑﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟«
ﻣﺮﺩ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖ ﺭﺍ ﻧﺼﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﺼﻔﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ.
ﺍﻳﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﭘﺮﺭﻭﺋﻲ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳﺖ! ﺍﻭ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﻱ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ
ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺳﺖ. ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺘﺎﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ،
ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻨﺪﻱ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪﻩ
ﺭﻓﺖ .
ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭﻱ ﺻﻨﺪﻟﻲﺍﺵ ﻧﺸﺴﺖ، ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ
ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﮐﺶ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻴﻨﮑﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﮎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ ﻭ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺘﺶ
ﺁﻧﺠﺎﺳﺖ، ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ! ﺧﻴﻠﻲ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ
ﺷﺪ !! ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺪﺵ ﺁﻣﺪ … ﻳﺎﺩﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺘﻲ ﮐﻪ ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﮐﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻭ ﺑﺮﺁﺷﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ…
ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﻲﮐﺮﺩ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ
ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺑﻴﺴﮑﻮﺋﻴﺖﻫﺎﻳﺶ ﻣﻲﺧﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ. ﻭ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﻭ ﻳﺎ
ﻣﻌﺬﺭﺕﺧﻮﺍﻫﻲ ﻧﺒﻮﺩ.
- ﭼﻬﺎﺭ ﭼﻴﺰ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻥ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ…
ﺳﻨﮓ … ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ !
ﺣﺮﻑ … ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ!
ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ… ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺘﻦ!.
ﻭ ﺯﻣﺎﻥ … ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻦ



تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:24 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
اسمش را ميگذاريم : دوست مجازی اما آنسو يك آدم حقيقي نشسته است . . .
خصوصياتش را كه نميتواند مخفي كند . . .
وقتي دلتنگي هايش را مينويسد وقت ميگذارد برايم . . .
وقت ميگذارم برايش . . . نگرانش ميشوم . . . دلتنگش ميشوم . . .
وقتي در صحبت هايم ،‌ به عنوان دوست ياد ميشود . . .
مطمئن ميشوم كه حقيقي ست ، هر چند كنار هم نباشيم . . .
من برايش سلامتي و شادي آرزو دارم هر كجا كه باشد . . .
♥♥ همه شما دوستانم در دنياي مجازي رو دوست دارم ♥♥


تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:16 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)



تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:12 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

بنویسید به دیوار سکوت عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است

وبدانید که فردا دیر است واگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیراست

پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود

وبکارید به هر خانه گلی که فقط

بوی محبت بدهد......



تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:09 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

" رفتن "،" ماندن "

" رفتن "


رفتن که بهانه نميخواهد ،

يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى

حتى دلخوشيهاى انکار شده ...

رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با

چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى !



" ماندن"


ماندن اما بهانه مى خواهد ،

دستى گرم، نگاهى مهربان،

دوستت دارمهايى که مى شنوى ا

يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات

تلخ و شيرين ...

وقتى بخواهى بمانى ،

حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى

و باز هم ميمانى ...

ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار

مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،

آمدن دليل مى خواهد

ماندن بهانه

و رفتن هيچکدام ......


" سهراب سپهرى"



تاريخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 15:07 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)


دخترا شمام تاتهش بخونيد چون نياز ب كپيتون دارم تا همه پسرا بخوننش



یکی از پسرای خوشگل محلمون بود باخیلی ها رفیق بود

یکی از دختراى همسایمون ک واقعا دختر سرو ساده و خوشگل و خوبی بود عاشقش شد…

حتی دوستای آراد بهش میگفتن بیخیال این دختر... ولی…

روزی که سوگل باگریه جریان و گفت از آراد متنفرشدم
چند وقت بعدهم از اون محل رفتن...

چند سال بعد آراد رو دیدم با اینکه سنی نداشت اما موهاش سفیدشده بود!!
میگفت ازدواج کردم خدا یه دختر بهم داد...

هفت سالش بود ک دزدیدنش و جنازشو بهمون دادن
هفت نفربهش تجاوز کرده بودن یادم اومد با هفت تا دختر دست نخورده خوابیدم وقتی توی پزشک قانونی لبهای کبود دخترمو دیدم به این فک کردم چقدر لباش شبیه سوگل بود..

سوگل کجاس؟!؟!
گفتم شاید بالاتر از قبر دخترت پیداش کنی هفت سال پیش خودش رو کشت....
نکن...
پس فردا بابا میشی مشتى...



تاريخ : سه‌شنبه 25 شهریور 1393 | 00:57 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

مادرم فرشته است...
ولي هيچوقت نديدم پرواز کند...
زيرا به پايش...
من را بسته بود..
خواهر و برادرم را...
پدرم را...
و همه ي زندگيش را...
معذرت ميخواهم نيوتون..! راز جاذبه، "مادر" من است!
معذرت ميخواهم اديسون! چرا که "'مادر"' من اولين چراغ زندگي من است!
معذرت ميخواهم انيشتين! فرمولهاي تو از توضيح "'مادر"' من عاجزند!
رومئو! همه راه ها به عشق "'مادر"' من ختم ميشود!
مادر من عشق من است...



تاريخ : سه‌شنبه 25 شهریور 1393 | 00:56 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران