در جامعه ای زندگى ميکنم
که بسیاری از مردمانش
با يک " استخاره " هدف تعيين ميکنند
و با يک " عطسه " از هدف خود دست ميکشند!!!



تاريخ : جمعه 09 مرداد 1394 | 14:17 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

ديدى وقتى دستت رو با كاغذ ميبرى
اذيتت ميكنه
ميسوزه از فكرت بيرون نمی ره
اما مثلا وقتى با چاقو ميبرى
بعده چند دقيقه فراموش ميكنى!!!
در واقع كاغذ از چاقو بّرنده تر نيست
ولی تو از كاغذ توقع نداشتی
اين حكايت بعضي از آدمهاست...

 



تاريخ : جمعه 09 مرداد 1394 | 14:15 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی.
اما
رازش را نفهمیدیم.
به
مادر دل بستیم و روز اول مدرسه گریستیم و رازش را نفهمیدیم.
به
پدر دل بستیم و وقتی به آسمان رفت گریستیم و باز.... نفهمیدیم.

به کیف
صورتی گلدار...
به دوچرخه
آبی شبرنگ...

بارها
دل بستیم و از دست دادیم و شکستیم و باز نفهمیدیم.
چقدر این درس
"تنهایی" تکرار شد و ما رفوزه شدیم.


این
بند ناف را روز اول بریده بودند
ولی ما هرروز به پای
کسی یا چیزی گره زدیم تا زنده بمانیم
و نفهمیدیم.....
افسوس نفهمیدیم که قرارست روی
پای خود بایستیم
نفس از کسی قرض نگیریم
قرار از کسی طلب نکنیم
عشق بورزیم اما در بند عشق کسی نباشیم
دوست بداریم اما منتظر دوست داشته شدن نباشیم

به خودمان
نور بنوشانیم و شور هدیه کنیم.
دربند نباشیم....
رها باشیم و برقصیم و آواز عشق سر دهیم.

عزت انسان بودنمان را به پای کرشمه کسی قربانی نکنیم.

بند ناف را خوب نبریده ایم....
به مویی بند ست...
تمامش کنیم!




تاريخ : جمعه 09 مرداد 1394 | 14:01 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

 

وقتی برای دیگران ، لقمه ی بزرگتر از دهانشان باشی ،
آن ها چاره ای ندارند جز اینکه (خردت ) کنند تا برایشان اندازه شوی .
پس مراقب معاشرت هایت باش.
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن .
یا خواب می مانی...! یا از زندگی عقب !



تاريخ : جمعه 09 مرداد 1394 | 13:59 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(1)

 

 

براي حذف ادم هاي سمي از زندگيتان هيچ گاه احساس گناه و خجالت و پشيماني نكنيد...
فرقي نميكند،از بستگانتان باشد يا عشقتان يا يك اشناي تازه...
مجبور نيستيد براي كسي كه باعث رنج و احساس حقارت در شما ميشود جايي باز كنيد...
جدايي ها تلخند و ازار دهنده!
اما از دست دادن كسي كه قدر شما را نميداند و به شما احترام نميگذارد
در حقيقت منفعت است نه خسارت...
هرگز سعي نكنيد كسي را متوجه ارزشتان كنيد...
اگر فردي قدر شما را نميداند اين يعني لياقت شما را ندارد
به خودتان احترام بگذاريد و با كساني باشيد كه واقعا براي شما ارزش قائلند...



تاريخ : جمعه 09 مرداد 1394 | 13:57 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

دختر کوچک به مهمان گفت :میخوای عروسکهای من را ببینی؟
مهمان جواب مثبت داد.
دخترک دوید و همه ی عروسکهای خود را آورد، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
در بین آن ها
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید: کدام را بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد: حتما باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت: این را دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید: این که زیاد زیبا نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست او را دوست داشته باشد.
اونوقت دلش می شکند ...



تاريخ : شنبه 03 مرداد 1394 | 16:13 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

متنفرم از انسان هايي هستند
که ديوار بلندت را مي بينند
ولي به دنبال همان يک آجر لق ميان ديوارت هستند که،
تو را فرو بريزند!
تا تو را انکار کنند!
مراقب باش!
دست روزگار هلت ميدهد؛
ولي قرار نيست تو بيفتي،
اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی،
اوج می گيری، به همين سادگي

تو خوب باش، حتي اگر آدم هاي اطرافت خوب نيستند...




تاريخ : پنج‌شنبه 25 تیر 1394 | 00:14 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(1)

 

عشق همانند پروانه ایست

که اگر سفت بگیری له می شود

و اگر سست بگیری می گریزد...



تاريخ : پنج‌شنبه 25 تیر 1394 | 00:13 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود،

 

 

یادمان باشد

 

 

 

سنگها نه خرده حسابی باپاهای لنگ دارند

 

 

 

نه قرار و مداری با پاهای سالم!

 

 

 

پس باورهای اشتباه را کنار بگذاریم …

 

 

 

هر سقوطی

 

 

 

پایان کار نیست…

 

 

 

باران را ببین،

 

 

 

سقوط باران

 

 

 

قشنگترین "آغاز" است

 

 

 

هوای زندگیتان سرشار از لحظه های خوب باران ...

 

 





تاريخ : پنج‌شنبه 25 تیر 1394 | 00:11 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما

 

و من دو ساعت تمام به جای فیلم..، او را تماشا کردم!

 


 

دو سال گذشت!

 


 

جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم.. گرسنگی از یادم رفته بود.

 


 

یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»

 


 

گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض های آب، برق، تلفن، قسط های عقب افتادۀ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!!

 


 

و تو به جای عشق..، باید دنبال آشپزی. خیاطی. جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی!! هر دومان یخ می زنیم!

 

بیشتر از حالا پیش همیم..، اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم! نمی توانیم ببینیم!

 

فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم..، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد..!!

 


 


" مصطفی مستور - عشق روی پیاده رو "




تاريخ : پنج‌شنبه 25 تیر 1394 | 00:09 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران