او از غرق شدن مي‌ترسيد براي همين

هيچ‌وقت شنا نمي‌کرد  سوار قايق نمي‌شد   

حمام نمي‌کرد

و به آبگيري پا نمي‌گذاشت

شب و روز در خانه مي‌نشست

در را به روي خود قفل مي‌کرد
به پنجره‌ها ميخ مي‌کوبيد
و از ترس اينکه موجي سر برسد
مثل بيد مي‌لرزيد و اشک مي‌ريخت
عاقبت آن قدر گريه کرد
که اتاق پر شد از اشک
و او را درخود ، غرق کرد

شل سيلور استاين




تاريخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 23:59 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران