برایم کـــف زدند

در آغوشـم گرفتند

تایید و تشویقـــم کردند که آخر فراموشت کـردم

دیگر تا ابد بر لـبانم لبخندی تَصنـعی مهــمان است

امـا بیـنِ خودمـان باشد ،

هـنوز تنـها دلبــرکم تو هسـتی !باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت

هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند …




تاريخ : سه‌شنبه 27 اسفند 1392 | 12:41 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید