دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به آرزوهایت،
پس شایسته ی آرزوهایت باش.!…
چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود !
و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود…!!،
هر فردی بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد, نباشد همان بهتر که نباشد… !،
سهمت را از شادیهای زندگی، همین امروز بگیر..
زندگی پانتومیم است، حرف دلت را به زبان آوری
باخته ای…!،
سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند…
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای،
و به هر کس بدی کنی به او باخته ای،
پس بیا بسازیم و ننازیم...!



تاريخ : یکشنبه 09 اسفند 1394 | 22:15 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

 

✿ لبخند بزن
زندگی همین است.
نبرد برای اینکه درست بمانی، وقتی که همه چیز، خطا کردن را توصیه می‌کند.
اینکه راضی باشی. نه چونکه اوضاع خوب است. بلکه چون «باید» راضی باشی.
آسیب دیدن، نا امید شدن، رنج کشیدن،کار کردن، گریه کردن، تحسین کردن.
زندگی همین است.
تجربه‌ای با طعم خاص
هدایت یک کشتی در دریایی طوفانی.
به امید رسیدن به مقصدی برای آرامش.
برای کشف جزیره‌های کشف نشده.
و البته، وقتی که در آخر به هیچ کدام هم نرسیدیم،
لبخندی از رضایت که به هر حال:

قایقران ماهری شده‌ای
زندگی همین است :) ✿



تاريخ : یکشنبه 09 اسفند 1394 | 22:12 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(1)

دانلود آهنگ جدید احمد سعیدی بنام دیدار با لینک مستقیم

 

دانلود آهنگ جدید احمد سعیدی بنام دیدار

دانلود آهنگ با کیفیت 320

دانلود اهنگ با کیفیت 128

 

 



تاريخ : یکشنبه 09 اسفند 1394 | 21:58 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)



تاريخ : یکشنبه 25 بهمن 1394 | 13:29 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

 خدای من...

حکمت قدمهایی را که برایم برمیداری آشکار کن
تا درهایی که برویم میگشایی ندانسته نبندم....
ودر هایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم...!




تاريخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 14:03 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 

 بعضی آدمها ،

انگار چوب اند…
تا عصبانی می شوند، آتش میگیرند،
و همه جا را دودآلود میکنند،
همه جا را تیره و تار میکنند،
اشک آدم را جاری می کنند.
ولی بعضیها این طور نیستند؛
مثل عودند.
وقتی یک حرف میزنی که ناراحت میشوند، و آتش میگیرند،
بوی جوانمردی و انصاف میدهند ،
و هرگز نامردی نمیکنند.
این است که
...
«هر کس را میخواهی بشناسی، در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس.»




تاريخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 14:01 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

زندگی درست مثل نقاشی کردن است...

خطوط را با امید بکشید ...

اشتباهات را با آرامش پاک کنید...

قلم مو را در صبر غوطه ور کنید...

و با عشق رنگ بزنید...!



تاريخ : جمعه 08 آبان 1394 | 00:14 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 



تاريخ : جمعه 24 مهر 1394 | 22:44 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)


  اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،محو طبیعت می شود،کمتر سخت می گیرد،می بخشد،می خندد،می خنداند و با خودش در یک صلح درونییست،
 
  او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!

 او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.

  او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد



تاريخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | 16:09 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)

 مى‌خواستم به دنيا بيايم، در يك زايشگاه عمومى؛ پدربزرگم به مادرم گفت:
فقط بيمارستان خصوصى!
مادرم گفت: چرا؟
پدربزرگم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه سر كوچه‌مان؛ مادرم گفت:
فقط مدرسه غيرانتفاعى!
پدرم گفت: چرا؟
مادرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

به رشته انسانى علاقه داشتم؛ پدرم گفت:
فقط رياضى!
گفتم: چرا؟
پدرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم با دخترى ساده كه دوستش داشتم ازدواج كنم؛ خواهرم گفت:
مگر من بميرم.
گفتم: چرا؟
خواهرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم پول مراسم عروسى را سرمايه زندگى‌ام كنم؛ پدر و مادرم گفتند: مگر از روى نعش ما رد شوى.
گفتم: چرا؟
آنها گفتند:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم به اندازه جيبم خانه‌اى در پايين شهر اجاره كنم؛ مادرم گفت:
واى بر من.
گفتم: چرا؟
مادرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

اوّلين مهمانى بعد از عروسى‌مان بود. مى‌خواستم ساده باشد و صميمى؛ همسرم گفت:
شكست به همين زودى؟!
گفتم: چرا؟
همسرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم يك ماشين مدل پايين بخرم، در حد وسعم تا عصاى دستم باشد؛ همسرم گفت: خدا مرگم دهد.
گفتم: چرا؟
همسرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مى‌خواستم بميرم. بر سر قبرم بحث شد؛ پسرم گفت: پايين قبرستان.
زنم جيغ كشيد!
دخترم گفت: چه شده؟
زنم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

مُردم... برادرم براى مراسم ترحيمم مسجد ساده‌اى در نظر گرفت.
خواهرم اشك ريخت و گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده‌اى بر سر مزارم گذاشتند؛ اما برادرم گفت:
مردم چه مى‌گويند؟!

خودش سنگ قبرى برايم سفارش داد كه عكسم را رويش حك كرده بودند.
و حالا من در اينجا در حفره‌اى تنگ و تاريك، خانه‌اى دارم و تمام سرمايه‌ام براى ادامه زندگى، جمله‌اى بيش نبود؛
 «مردم چه مى‌گويند؟!»

مردمى كه عمرى نگران حرف‌هايشان بودم، حالا حتى لحظه‌اى هم نگران من نيستند!!!
كسانى كه براى خودشان زندگى مى‌كنند، از فرصت يك‌باره زندگى‌شان نهايت بهره و لذت را برده‌اند!
 لارو شفوكو




تاريخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | 15:40 | نويسنده : paradiselove | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران